دل نوشت های دکارت
.......آنقدر وحشی نیستم که نخواهم اگرازمن یادکنندبه خوبی باشد،اما خوشتردارم که هیچ ازمن یادنکنند،ازشهرت بیم دارم چه آزادی و آسایش را محدود می سازد و من این دو چیز را بسیارخواهانم وچنان عزیز می دارم که ثروت هیچ پادشاه را با آن برابرنمی دانم
....درهرسفردیدم روزگاربا من سازگارنیست و دلتنگی من بیشتراز آنست که هیچ کس از من ،به جز دیدن چهره من نمی جست....
.....ای کاش هیچ نگارش نکرده بودم چه،می بینم آسایش را از من گرفته است،آن زمان که ازعلوم طبیعی می نوشتم هزاربلا به سرم آوردندپس چه خواهند کردروزی که از قدرو قیمت واقعی حسنات و قبایح بحث کنم ،یا ازاحوال روح و علاقه او به بدن و چگونگی تکلیف انسانی و لوازم زندگانی دم زنم
............همان زمان که برشکاکان رد می نوشتم ،شکاکم خواندند،هنگامی که ابطال انکارصانع می کردم خدانشناسم گفتند،پس اگردراخلاق واردشوم،البته مفسدم خواهنددانست
.............بهترآنست که به کسب معرفت اکتفاکنم............
کمتر تاریخ می خوانم اما تلخ ترین متن تاریخی در تمام عمرم خاطره سقوط اندلس است