روز ولادت امام رضا بود باید به ملاقات عزیزی می رفتم که وقتی در کلاس درسش حاضر می شدم از ابتدای ورودی دانشگاه تهران عطر حرم امام رضا را استشمام می کردم و با سمت جدیدی که در دولت جدید پذیرفته راه را به من نشان می دهد که هنوز کار داریم خیلی از کارها روی زمین مانده خوشبختانه به آسانی مراحل بازرسی تمام شد .....

شنیدم که در صنف من چادر متری ۱۶۰۰۰۰تومانی هم باب شده کجا داریم میریم !!!!!!!!!!!!!!!با این که برای دیدن بزرگان باید بهترین لباس را پوشید نمی دانم چرا قصد داشتم خود را نزد ایشان بشکنم و با دم دستی ترین چادر اجازه بارعام از بهترین استادم گرفتم و به همان نحو بیچارگی که در قنوت نمازشب جزء ۴۰ مومنی هستند که هرشب به خود یادآوری می کنم که یادم باشد باید روش ایشان را در تدریس مدنظر داشته باشم همان گونه حاضر شدم یک شاگرد سراپامطیع ...شاید استاد باز هم به من بیاموزد که هیچ نمی دانم......

۳۰سال گذشته را مرور می کنم دستانم خالی است دوباره شماره کنتور را باید بیاندازم که بدجوری بیچارگی ام را در سرازیری قبر مجسم می کنم...

اما بیشتر من صحبت کردم و هر عکس العمل استاد به من قوت قلب می داد که عزمم را جزم کنم برای پیاده کردن این طرح درسطح کلان و دوباره دست هایم را بر روی زانو می گذارم و می گویم یا علیییییییییییییییییی