می توان بررسی کرد. ملت ها نیز چنین اند. بر خلاف آنچه در وهله اول به ذهن می رسد

جامعه های عقب مانده بیشتر از پیشرفته ( آفریقا بیشتر از آسیا،آسیا بیشتر از اروپا و اروپا

بیشتر از آمریکا) لوکس پرستند. در جامعه ما، زنان قدیمی بیشتر از زنان متجدد و زنان عامی

بیشتر از زنان تحصیلکرده یا روشنفکر جواهربازند. بسیاری از خانم های تیپ علیه عالیه،

خود را بصورت مجسمه ای می آرایند که بجای توالت (توالت = آرایش) خود را رنگ آمیزی های

.......

خود را بصورت مجسمه ای می آرایند که بجای توالت (توالت = آرایش) خود را رنگ آمیزی های

تند و چرب و غلیظی می کنند که فضایی به شعاع چند صد متر را اشک آور می سازند و

مخاط بینی آدم چاییده را به خارش دچار می کنند و وجودشان را به شکل پایه ای در میاورند

که فقط برای این برپاست که از آن طلا و سنگ های زینتی و جواهر آلات سنگین وزن آویزان

کنند و بچسبانند، چندان زیاد و پر زرق وبرق و مبالغه آمیز که همپای بوهای تند و تیز توالتش،

سر و صدای جواهرش در فضا منتشر است. چراکه وجود بی بها و روح بی کرامت و زندگی

مرده ی گنگ و شخصیت بی بو و خاصیت خویش را که هیچ معنایی نمی دهد، می بیند و هیچ

نشانه ای که بودنش را نشان دهد در خود نمی یابد و رنگی که به وجودش تشخص بدهد و از

عدم متمایز کند، فاقد است و هیچکس حتی خودش، هیچگاه متوجه نیست که او هست. بنابراین

به ناچار، به زور سرمایه و قدرت و صنعت و افسون هنر و پیشرفتهای فنی در تقلید و تشبه به

زیبایان از ما بهتران از احجار کریمه و اشیاء گرانبها و سر و صداهای جواهر آلات و رنگ و

بویی تند و تیز، کرامت و قیمت به عاریه می گیرد و نام و نشان می یابد و وجودش که تجسمی

از عدم است و تجسدی از پوچی و عبث، معنی و ماهیت پیدا می کند و به یاری این داشتن ها و

توسل به این بودن ها، عقده گشایی می کند و کمبودها و حتی بی بود ها و نابودهایش را ترمیم

می کند و خلاصه این بی همه چیز تحقیر شده ی مفقود با اتصال و انتشاب به آن چیزها ، هم

چیزی می شود(حالا هر چه !) و هم با تشبه به این تعظیم شده ها، عقده حقارتش تخفیف پیدا

می کند و برایش کم آزارتر می شود و هم با این ظواهر و علائم و آثار و اوصاف مصنوعی

اعتباری، در احساس و ادراک ها نه، ولی لااقل در چشم ها مطرح می شود و هست می شود،

چه روح آدمی از این سه محرومیت سخت رنج می برد و عقده دار می شود و اگر نتوانست از

طریق طبیعی برخوردار شود بصورت بیمارگونه و مصنوعی و حتی انحرافی و گاه با فساد و

جنایت می کوشد تا عقده گشایی کند و بدست آورد یا به داشتنش تظاهر کند و دیگران و حتی خود

را هم فریب دهد. اینجاست که رابطه میان تجمل و عقب ماندگی دقیقا آشکار می شود و ریشه

روانی آن و نقش روانی، طبقاتی و اجتماعی آن عمیقا دانسته می شود. درباره آن تیپ زنان

سرخاب سفیدابی که در سفره پارتی ها نمایشی خیره کنند از الماسو زمرد و یاقوت و فیروزه و

مروارید و طلاآلات می دهند و یک ویترین جواهر فروشی را برسینه حمل می کنند و چند جعبه

رنگ و چندین بطری عطر را بر سر و رو خالی کرده اند و این نمایشگاه سیار سرمایه و صنعت

را در زیر خیمه مجلل حجاب، برای تماشاچیان اهل و گوهر شناس افتتاح می کنند که از این

علائم درخشنده به اصالت خانمی، شرافت خانوادگی و حتی حرمت اخلاقی و قداست دینی و عزت

و کرامت و نعمت و موهبت الهی سرکار علیه، پی می برند و همه فضائل ناداشته انسان را به

فضل این داشته ها به ایشان ارزانی می نمایند و بدین طریق ایشان که عبارتند از هیچی در

وسط دو حلقه پدر و شوهر (که این دو نیز تمام شخصیتشان در جیبشان قرار دارد و تمامی معنی

و فلسفه وجودی شان،موجودی شان) به یاری این وسائل خیره کننده ی جلب کننده ی ارزشمند

و زیبا و برتری دهنده آن سه عقده حقارت را می گشاید. وی در برابر درخشش زنانی که با

جاذبه های شخصی، فکری، اجتماعی، اعتقادی، هنری و شغلی امکان تجلی جاذبه های زنانه

و زیبایی های جسمی و جنسی خود را دارند، به محاق می رود و فراموش می شود و ناچار، با

افراط در استخدام این سمبل ها و استعاره این ارزشها خود را تامین می کند، طرح می کند، اثبات

وجود می کند، معنی وجودی و شخصیت ممتاز و نمایان می گیرد و مصرانه فریاد می کند که :

ایهاالناس من هستم، ایهاالناس من چیزی هستم !