....علی می گفت:بعد از فتح خرمشهر قبل از این که بروم مسجد جامع رفتم خانه /عراقی ها دو خرمشهری را درباغچه خانه مان خاک کرده بودند همیشه نصیحتم می کرد و می گفت

 سید!همین طوری که  ما غبطه می خوریم و می گیم ای کاش در عصر امام حسین (ع) زندگی می کردیم و از اصحاب اون حضرت بودیم آدم های بعد از ما غبطه می خورن که ای کاش تو عصر خمینی زندگی می کردن و با صدام می جنگیدن ما باید قدر این نعمت رو بدونیم این کم چیزی نیست

بعد می گفت با دوستات بیش از حد قاطی نشو

این جا رفاقت ها با توی شهر فرق می کنه عمر دوستی ها کوتاهه دوستات که شهید می شن خیلی زجر می کشی ماها با هم بودن مون کوتاه و دست خودمون نیست دست تیرها و ترکش های دشمنه علی می گفت دلم می خواد تیر و ترکش به پهلوم بخوره بی بی پهلویش ضربه دید ....:

:دلم می خواد قبر نداشته باشم اما اگه قبر داشتم روی سنگ قبرم بنویس نمی دانیم کیست ؟

گمشده ای در بقیع ایران ُدر حسرت زیارت بقیع