تعلیم اسلام تا آخرین لحظات زندگی

صلّى اللَّه عليك يا اميرالمؤمنين. امروز روز شهادت اميرالمؤمنين است. آن مردمى كه در مسجد كوفه و در شهر كوفه در طول اين چند سال چهره‌ى آن حضرت را همواره مشاهده كردند، آن معنويت، آن صفا، آن بزرگوارى، آن رقت به ضعيفان و يتيمان، آن كسانى كه صداى گرم على‌بن‌ابى‌طالب و نفس پاك و معطر آن حضرت را در مسجد كوفه شنيدند، در مثل امروزى احساس مي‌كنند كه پدر آنها از ميان آنها رفته. حقيقتاً مردم كوفه حق داشتند اگر امروز احساس يتيمى كنند و واقعاً هم احساس يتيمى ميكردند. در نقلها و خبرها آمده كه در روز بيست و يكم ماه رمضان كوفه غوغا و هنگامه‌اى بود از عزادارى مردم. جمعيتهاى زياد، مردم، زن و مرد، حتى بچه‌هاى كوچك با چهره‌ى عزادار و غبار گرفته و اندوهگين هجوم مى‌آوردند به آنجائى كه خانه‌ى اميرالمؤمنين بود. از روز نوزدهم كه اميرالمؤمنين آن ضربت مسموم دشمن خدا را تحمل كرد و در خانه افتاد، لحظه به لحظه مردم كوفه در نگرانى بودند. دور خانه‌ى اميرالمؤمنين جمع مي‌شدند، خبر مي‌گرفتند، هر كس مي‌رفت داخل، هر كس مى‌آمد بيرون، از حال اميرالمؤمنين سئوال مي‌كردند. شهر بزرگى هم بوده كوفه، شهر پر جمعيتى بود، جمعيت زياد، مردم گوناگون، دوستان اميرالمؤمنين، ياران آن حضرت، خانواده‌ى آن حضرت، همه لحظات بسيار پراضطرابى را گذراندند كه در آن داستان اصبغ‌بن‌نباته كاملاً مشخص مي‌ شود كه وضعيت چگونه بوده.

مي‌‌گويد دور خانه‌ى اميرالمؤمنين را همه گرفته بودند؛ ما هم نشسته بوديم آنجا منتظر كه از داخل خانه يك خبرى بيايد بيرون. بعد مي‌گويد از خانه آمدند بيرون و گفتند به جمعيت كه متفرق بشويد و اميرالمؤمنين حال پذيرائى از مردم را ندارد؛ مي‌خواستند بروند على را ببينند. مي‌گويد رفتند، اما من طاقت نياوردم كه بروم؛ ايستادم در همانجا، چندى بعد كسى از داخل خانه، يكى از فرزندان اميرالمؤمنين - شايد - آمد بيرون و ديد من نشسته‌ام، گفت مگر نشنيدى كه ما گفتيم اميرالمؤمنين كسى را نمي‌پذيرند، گفتم كه من دلم طاقت نمى‌آورد كه از اينجا دور بشوم و دلم مي‌خواهد يك خبرى از مولاى خودم پيدا كنم. او ظاهراً اجازه مي‌گيرد و داخل مي‌رود. اصبغ‌بن‌نباته در اين روايت گفته است كه من وارد خانه‌ى اميرالمؤمنين شدم و رفتم بر بالين آن حضرت؛ آن خانه‌ى ساده و محقر و آن بستر خشن، آن چهره‌ى تابناك و ملكوتى؛ ديدم حضرت بر روى بستر افتاده، اما رنگ حضرت پريده است و بر اثر شدت تأثير زهر، رنگ چهره‌ى آن حضرت، آن بزرگوار، به زردى گرايش پيدا كرده كه در همان حال هم اميرالمؤمنين چشم باز مي‌كنند و مى‌بينند اصبغ بالاى سرشان هست؛ دست او را مي‌گيرند، يك حديثى را از پيغمبر براى او نقل مي‌كنند. يعنى در حتى آخرين لحظات هم آن حضرت مايل نيستند كه از تعليم دين و آموزش و تربيت افراد منصرف بشوند و اين را وظيفه‌ى هميشگى خودشان مي‌دانند. اصبغ مي‌گويد من ديدم حضرت بعد از آنكه يك مقدارى صحبت كرد، غش كرد و از حال رفت. من برخواستم، از خانه بيرون آمدم، يك مقدارى كه از خانه دور شدم، ديدم صداى گريه و زارى از خانه‌ى اميرالمؤمنين برخاست. صلّى اللَّه عليك يا اميرالمؤمنين. صلّى اللَّه عليك و على اولادك الطّيّبين الطّاهرين المعصومين. اللّهمّ العن قتلة اميرالمؤمن