«چرا برخی انسانهای به ظاهر متقی و زاهد، گاهی در لحظههای مهم و سرنوشتساز زندگی دچار خطایی به بزرگی
بلای عُجب
-غیر از این كه واقعاً برخی كسانی كه از ابتدا زهد پیشه كرده بودند، زهدی به معنی جامع كلمه در كار نبوده- این است كه طرف تا اینجا واقعاً خوب آمده و مشكلی هم نداشته كه پنهانش كند و نخواهد به آن اعتراف كند یا جوگیر شده باشد. میخواهد سراغ بخشی از زیباییهای دین برود، اما از «رشد خودخواهی بعد از دینداری» كه موجب عُجب میشود، مواظبت نكرده است. آن دیگر بیماری است كه بعد از خوب بودن پیش میآید. چیزی نیست كه پنهان شده باشد و بعداً رو بیاید. بیماری عجب موجب حَبط عمل و تغییر مسیر میشود. خودخواهی انسان همیشه ادامه دارد. اگر كسی كنترل نفس خود را استمرار ندهد، طبیعتاً در یك مقطع زمانی دچار این بیماری میشود و همهی راه آمده را برمیگردد!
توهم ایمان
عامل اول این است كه بعضیها از همان اول دین را كامل نپذیرفته بودند و خودشان هم خبر نداشتند. خداوند متعال در قرآن كریم در سورهی نساء میفرماید «ألَم تَرَ إلَی الَّذینَ یَزعَمُونَ أَنَّهُم آمَنوا بِما أُنزلَ إلَیهِم وَ مَا أنزِلَ مِن قَبلكَ». فكر میكنند به تو ایمان آوردند، ولی ایمان نیاوردهاند. ایمان نیاوردنشان در كلمهی «زعم» مستتر است. بعد نتیجهاش چی است؟ «یُریدُونَ أنْ یَتَحاكَمُوا إلَی الطّاغُوت». بعضی به زعم باطل خود تصور میكنند ایمان دارند. البته اگر به چنین افرادی بگویید شما هنوز كامل ایمان نیاوردهاید، اولاً تعجب میكنند. ثانیاً از شما ناراحت میشوند. ثالثاً شاید هرچه بگردند، به این سادگی نقطهی ضعف خود را پیدا نمیكنند. این هم مكانیسمی دارد كه چگونه میشود كسی ایمان آورده و خودش باورش شده ایمان دارد و دینداری و حتی مجاهدت هم میكند، ولی واقعاً همهی دین را نپذیرفته است؟
قدرت پاككننده است و كسانی كه در راه حق خوب پیش میروند، وقتی خدا به آنها قدرتی میدهد، پاكتر میشوند. در جبهه هرچه مسئولیت یك بسیجی بالاتر میرفت، پاكتر میشد، نماز شبش پررونقتر میشد، تقاضایش برای شهادت بیشتر میشد.
کمتر تاریخ می خوانم اما تلخ ترین متن تاریخی در تمام عمرم خاطره سقوط اندلس است